بي تو هرشب غمتو به خلوت خودم مي بردم خبري از تو نبودو لحظه ها رو مي شمردم وقتي شب سحر مي شد به بي قراري خودمو به دست گريه مي سپردم گله و شكايتي از تو به لب نمي اوردم تو به ياد من نبودي اما من واست مي مردم من تو رو از تو مي خواستم كه به عشقت در دنيا رو به روي خود ببندم تو منو مثل يه بازيچه مي خواستي كه واست گريه كنم واست بخندم اما من واست مي مردم يه شبي بي تو تودفترچه ي قلبم اونجا كه آخر عشق و سرگذشته زير اسم خودمون واست نوشتم راست مي گي كه اون گذشته ها گذشته تو منو با دريا دريا اشك چشمام نمي خواستي آخه تو بيشتر از اون گريه ي من گريه مي خواستي تو منو مثل يه بازيچه مي خواستي اما من واست مي مردم
+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 13:39 توسط زهرا |