تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکست
گفتم او را چو من شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 0:34 توسط زهرا |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن ز امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها، دیروزها! دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خرابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد و درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند هردم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره ی دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفتر های من در اتاق کوچکم پا می نهند بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای میرهم ازخویش و می مانم ز خویش هرچه برجا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامن گیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ. فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 0:12 توسط زهرا |
قسمت اول: *کلمات قصار از علی (ع) *مردم چون کاروانیانی اند که آنان را در حال خواب همی برند. *از دست رفتن دوستان غربت است. *اگر آنچه خواستی نشد با ان حال که هستی بساز. *درشگفتم از کسی که از رحمت خدا نومید می شود در حالی که می تواند آمرزش خواهد. *مرگ نزدیک است و فرصت صحبت بایاران اندک. *هنگامی که خشمگین می شوم چه هنگام خشم خود را فرو نشانم؟آیا زمانی که از انتقام درمانده ام وبه من گویند: کاش صبر می کردی؟!یاآنگاه که بر انتقام توانایم وبه من گویند:کاش عفو می کردی؟! *آبروی تو جامد است,خواهش آنرا فرومی ریزد پس بنگر آبرویت را نزد که می ریزی. *کسی که سخنش حکمت امیز است خاموشیش سود ندارد همان گونه که سخن گفتن نادان رافایده ای دربر نیست. ------------------------------------------------------ *خداوندا، بیامرز آن گناهان مرا که تو داناتر به آنها از منی.اگر بار دیگر مرتکب شدم تونیز بار دیگر از من در گذر.ای خدا, اگر با خود وعده کرده ام که در طاعت تو کوتاهی نکنم و به وعده ی خود وفاننموده ام مرا ببخش.بارخدایا، اگر به زبان به تو تقرب جسته ام و به دل خلاف آن کرده ام، بر من مگیر. بارالها!هر اشارت کنایه آمیز را که به گوشه ی چشم کرده ام، و هر سخن نابه جارا که از دهانم بدر رفته است و نیز خواهش های دل ولغزش های زبانم را بر من ببخشای!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------- قسمت دوم: ۲۰ جمله کوتاه از دکتر شریعتی 1. آنکه زیباتر سخن میگوید, کسیست که زیباتر هم می اندیشد و آنکه بهترین تعبیر را برای ادای مفهومی یا احساسی برگزیده است, کسیست که آن مفهوم و احساس را به بهترین گونه اش, تلقی کرده است 2. دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد ، کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری ، اما کسی که تو دوستش می داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هر کز به هم نمی رسند و این رنج است. 3. به من بگو نگو ، نمی گویم؛ 4. انسان بیش از زندگیست آنجا که هستی به پایان می رسد او ادامه میابد...(شریعتی) 5. حرفهایی است برای گفتن و حرف هایی برای نگفتن، ۷.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد. ۱۱.امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم( دکتر شریعتی) ۱۲.سکوت عجب فریاد رسایی است آنجا که حنجره ای برای فریاد نمی ماند. دكتر علی شریعتی ۱۳خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ( دکتر شریعتی ) ۱۴.چه امید بندم در این زندگانی ۱۵.چو کس با زبان دلم آشنا نیست ۱۶.سياست در برابر صداقت ديگران خيانت و صداقت در برابر سياست ديگران حماقت است. ۱۷.چه فاجعه ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می گیرد و به دستی شرع را سپر ۱۸.خدایا:مرا همواره،آگاه و هوشیاردار،تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری-مثبت یا منفی-قضاوت نکنم ۱۹.هر کس آنچنان میمیرد که زندگی می کند. ۲۰.اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند .
و سرماییه ماورایی هر کس، به اندازه حرف های ناگفته اوست ...
۶.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
۸.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.
۱۰.اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 15:26 توسط زهرا |
دل ارامی یا بلای منی قبله ی عشقی یا خدای منی؟ شور عشق و جوانی تویی تو مراد من از زندگانی تویی تو اگر جویم مه تو بر بام آیی اگر نوشم می تو در جام آیی به چشمت که بی تو زجان سیرم نگاهی نگاهی که می میرم زعشقت حاصل من نشد جز نام و رازی که در این بستر غم دل من رنگ شادی نمی گیرد بیا این دم آخر رها کن گفت و گورا نگاهی به راهی کن مرنجان دل او را که می میرد دگر چون نی ناله ها نکنم شکوه ی عشقت با خدا نکنم چون که بوی وفایی نداری دل و جان درد آشنایی نداری به چشمت که بی تو زجان سیرم نگاهی نگاهی که می میرم
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 13:35 توسط زهرا |
ساحل امید ای نهان در پیکرم چون جان شده همچو بوی گل به گل پنهان شده آه ای بالا ترین سوگند من ای نهان در گریه و لبخند من ای شکوه آسمان در چشم تو ای فدای قهر و ناز وخشم تو ای بهشت دلکش موعودمن خون گرم زندگی در پودمن ای تمنای دل تنهای من ای چراغ روشن شبهای من گر که یاران غافلند از یاد من ازدل دیوانه ی ناشاد من عشق تو چون در دلم باشد چه غم چون که تا روز قیامت با توام خلق می گویند گر او یارتوست مایه ی غم ازچه در اشعار توست گر دل او با دل تنگت یکیست ناله های حسرتت پس چیست چیست؟ آه من دیوانه ام دیوانه ام جزتو از خلق جهان بیگانه ام دوستت دارم تومی خواهی مرا باز می ترسم نمی دانم چرا وای اگر روزی فراموشم کنی باغم هجران هم آغوشم کنی وای اگر نامم بمیرد برلبت یا فرو بنشیند این سوز تبت آه می ترسم شبی طوفان شود ساحل امید من ویران شود گر ز دریا قطره ای هم کم شود مرغ دریا سینه اش پر غم شود ای دلت دریای پاک و روشنم مرغ بوطیمار این دریا منم
+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 14:51 توسط زهرا |
کلمات قصارامام علی (ع): مرگ آری، خواری و پستی نه ،به اندک ساختن ودست به سوی این و ان دراز نکردن. ان کس که اگر بنشیندچیزی به دستش نیاید اگر هم بایستد چیزی ندهندش. روزگار دو روز است: روزی به زیان توست و روزی به سود تو. روزی که به سود توست سرمست مشو و روزی که به زیان توست صبر پیشه ساز. ------------------------------------------------------------- کسی که چیزی از او درخواست شده آزاد است تا زمانی که وعده نداده است. ----------------------------------------------------------------- چنان نیست که خدا درِ شکر را به روی بنده ای بگشاید و در افزون شدن نعمت را به رویش ببندد، وممکن نیست که در دعا را بگشاید و در اجابت را ببندد، و محال است که در توبه را بگشاید و در آمرزش را ببندد. ------------------------------------------------------------------ سخن را تا بر زبان نیاورده ای دربند توست ، چون بر زبانش آوردی تو در بند آنی، پس زبانت را چون طلا و نقره ات حفظ کن، چه بسا یک کلمه نعمتی را بر باد داده نقمتی راپیش آورده.
هنوزم سالاری![]()
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 14:55 توسط زهرا |
بردی از یادم دادی بر بادم بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
با یادت شادم دل به تو دادم فتادم به غم
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان
کی آیی به برم
ای شمع سحرم
در بزمم نفسی
بنشین تاج سرم تا از جان گذرم
پا به سرم نه
جان به تنم ده
چون به سر آمدعمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زآن که من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی
رفته راه خطا تویی
آفت جان ما توی
بردی از یادم؟
عزیز دلم هایده خانوم!!![]()
+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 14:49 توسط زهرا |
سلام بچه ها خوبین؟… خوشین؟…چه خوب…خدارا شکر ولی الان یکی بینمونه که خیلی حالش گرفتست اگه الان ما درکش نکنیم و به دادش نرسیم خدا می دونه چی به سرش میاد باشه... می تونین حدس بزنین کی تو ذهنمه؟ ای ول عزیز زدی تو خال » سمیرا خانوم (مدیر وبلاگ معبد مرگ) ولی این یکی را عمرا بتونین حدث بزنین که چرا ؟… خوب خودم الان واستون میگم. راسیاتش… سال تحصیلی جدید داره آغاز میشه وما(دانشجوهای بدبخت) باید کم کم آماده ی رفتن بشیم ولی آخه سمیرای ما با دوریه خاله جونش چه کار کنه؟ می دونین الان دلش خون احتمالا الان رفته تو اتاقش دررا قفل کرده داره هق هق گریه میکنه!!!… چطوری طاقت بیاره؟ ما که رفتنی شدیم ولی بچه ها خواهشن تنهاش نذارین برید دلداریش بدید بگید غصه نخره تا چشم به هم میزنه عزیزش بر می گرده… بگید خدا بزرگه … شما نمی دونین الان اون چی می کشه… سمیرا خانوم را اول به دست خدا و بعد به دست شما سپردم… ببینم چه می کنین... حق یارتون ![]()
![]()
شایدم حق داشته![]()
![]()
… شاید حتی جواب هیچ کسی راهم نده!!…![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:48 توسط زهرا |
زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک نفس سبزبهاری جاریست.
+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 16:41 توسط زهرا |
نه!نرو!صبر کن قرارمان این نبود باید سکه بیندازیم اگر شیر آمد:تردید نکن که دوستت
دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بیندازیم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو
+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 16:32 توسط زهرا |